1.پاییز

ه نام خداوند بخشنده مهربان
موضوع انشای ما درباره پاییز است. معلم ما به گفته است درباره پاییز انشا بنویسیم. ما انشای خود را آغاز می‌کنیم.
پاییز فصل قشنگی است. ما پاییز را دوست داریم. چون در پاییز مدرسه‌ها باز می‌شوند و ما به مدرسه می‌رویم. ما در پاییز دوستهای جدید پیدا می‌کنیم و ما با هم بازی می‌کنیم.
اما بابای ما پاییز را دوست ندارد. او می‌گوید پاییز پدر آدم را در می‌آورد ما در پاییز دوست نداریم به خانه‌مان برگردیم …
. یک سال از چهار فصل تشکیل شده است. پاییز سومین فصل سال است. در این فصل برگریزان می‌گویند. پدرم از کلمه «برگریزان» بدش می‌آید. وقتی صبحهای زود آفتاب نزده از خانه بیرون می‌رود، اگر باد بیاید اوقاتش تلخ می‌شود و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گوید. من در پاییز مراقب هستم برگهای خشک را زیر پا له نکنم. پاییز پدر آدم را در می‌آورد …
* * *
فصل پاییز که از راه می‌رسد، ما از تمام شدن سر و صدای کولر همسایه‌مان و فصل گرما خوشحال می‌شویم و از غر زدن‌های پدرمان ناراحت.
اوّل پاییز، من تازه یادم می‌افتد که باید تمام پس‌اندازم را مثل صورت سیاه و روغنی‌ام بشورم و بدهم برای کتاب و دفتر و لباس که پدرم بیشتر کلافه‌ام نکند.
دیروز با رسول دعوام شد. توی راه بی خود برگها را پخش و پلا می‌کرد.
یکی دو بار گفتم: « نکن!» گوش نکرد. آخرسر برگشت و گفت: «چیه!؟ دلت واسه بابات می‌سوزه بچه سوپور؟» زدمش. نمی‌دانم چرا، شاید به خاطر پدر. شاید به خاطر برگها. شاید هم فقط به خاطر این که کلافه‌ام کرده بود. نمی‌دانم. مادر می‌گوید، پاییز که می‌شود، اوقات من هم تلخ می‌شود. مثل پدر. شاید این جور باشد. ولی مگر من هم از پاییز بدم می‌آید؟!…
خنکای صدایی دل نواز در هرم آتش مهر، نوید از راه رسیدن کاروان پاییز را سر می‌دهد. کاروانی از شتران آذین یافته با برگهای رنگارنگ، زرد، نارنجی، قهوه‌ای و قرمز. شترانی با کوله بار دانش. زنگوله‌هاشان که تکان می‌خورد، بوی کتاب، بچه‌های خسته از بازی را به مدرسه می‌کشاند تا کلاسهای خاک آلوده را از هیاهوی شادمانه‌شان پرکنند.
بادی سرد زوزه می‌کشد. برگهای خشکیده زیر سم شتران خش‌خش می‌کنند و به این طرف ‌و آن طرف می‌روند. چِندِشَم می‌شود. می‌خواهم فریاد بزنم. «برگها را خرد نکنید!» ولی نمی‌زنم. دیگر چه فرقی می‌کند وقتی جاروی پدرم مدتی است گوشه حیات خاک می‌خورد.
کاروان باز می‌ایستد. بچه‌ها هجوم می‌آورند و بار از پشت شتران بر می‌گیرند. کتاب، دفتر، قلم و همه چیز تمام می‌شود. پیش از آنکه هجوم دانش آموزان پایان یابد. چشم‌های منتظر، کاروان دیگری را در دور دستها می‌جویند… دیروز که استاد، سرکلاس از گرسنگی دخترکی می‌گفت که یک سال تمام طمع برنج را نچشیده بود و مزه خیلی چیزهای دیگر را حتماً‌، یکی که باد در غبغب انداخته بود، بلند شد که «ای آقا، مگه می‌شه؟! دروغ به این گندگی» چِندِشَم شد از حرفش. خواستم داد بزنم که «هوی، گاگول! آقا پسر!، ندزدنت این قدر خوشگلی، آخه بچه تو چی حالیته گرسنگی یعنی چه؟» اما نزدم. کلاس ساکت شده بود. داشتم خفه می‌شدم. معلم هم انگار بغض کرده بود. بی‌صدا زل زدم به پسر. همان طور که جلوی غرغرهای پدرم زبانم را گاز می‌گیرم. کاش در کاروان پاییز به جای آن همه کتاب و دفتر که به همه هم نمی‌رسد، کمی هم برنج و خیلی چیزهای دیگر پیدا می‌شد تا پدرم به دوست داشتنی‌ترین چیزهایم نگوید «کاغذ پاره».
* * *
روز اوّلی که با هم رفتیم پارک قدم بزنیم، تو راهت را کج کردی طرف برگهایی که از ترس باد، خشک و تلنبار شده بودند یک طرف راه. محکم پایت را می‌کوبیدی روی برگها که از خش‌خش آن لذت ببری. گفتم: «نکن! چِندشم می‌شه». بلند گفتم. جوری که صدایم لای خش‌خش برگها گم نشود. بلندتر داد زدی: «می‌شنوی صداشو چقدر قشنگه؟!» و خندیدی. دنبالت نیامدم. نشستم روی نیمکت. آمدی کنارم نشستی بی آنکه بفهمم.
پرسیدی: «چته؟» و تا شب همین را تکرار کردی تا به من بفهمانی که حالم برایت مهم است.
گفتم: « پاییز دیوونه‌ام می‌کنه». شب، در رختخواب، و نمی‌دانم شنیدی یا نه. شاید خوابت برده بود.
یک سال زندگی مشترک، فرصت مناسبی بود که بفهمی من یک آدم عصبی و خود خواه نیستم که در پاییز حالی به حالی می‌شود. که در بهار ذوق ادبیش شکوفه می‌کند. در تابستان به یاد حرارت بوسه‌هایت زندگی می‌کند و در زمستان فقط با تو گرم می‌گیرد. باید می‌فهمیدی که پاییز دیوانه‌ام می‌کند. طوری که تو یکریز سوال کنی: «چته؟»
باور نمی‌کنی نکن ولی هر برگی که می‌خواهد از شاخه جدا شود مثل این است که پوست مرا می‌کنند. همین طور که بین زمین و آسمان می‌رقصد و چرخ زنان می‌آید پایین، انگار از یک بلندی پرت شده‌ام ته دره وقتی می‌افتد زمین، من دردم می‌گیرد. وقتی زیر پای تو و بقیه آدمها خرد می‌شود و خش‌خش می‌کند، صدای خردشدن استخوانهایم را می‌شنوم. همه اینها که برای تو لذت بخش است، برای من یک کابوس است یک کابوس زنده که هر لحظه تکرار می‌شود. سه ماه تمام. باز بگو چرا بهانه گیر می‌شوم این وقت سال. نیستم، نبودم. پدرم هم نبود. باور کن نبود. پاییز به آن حال و روزش انداخت. کسی هم واقعاً‌ نفهمید دردش چیست. غیر از من. چون این درد را از او به ارث برده‌ام. درد من، اگر هم مثل پدرم نباشد،‌ چیزی است شبیه همان.
یک فکری است که مثل خوره دارد مرا می‌خورد. این فکر که من در حق تو بد کرده‌ام،‌ عذابم می‌دهد. من باید زودتر از این حرفها،‌ تو را از این مشکلم با خبر می‌کردم. این که تو کسی ازدواج کرده‌ای که یک حساسیت همیشگی نسبت به پاییز دارد و حساسیتش خیلی بیشتر می‌شود وقتی تو در کنارش نباشی.
نگذار بیشتر درد بکشم. به خانه برگرد! مریم! خواهش می‌کنم!…
* * *
پاییز یعنی،‌ پنجاهمین سال زندگی. یعنی عبور از نشاط، گذر از باروری و ورود به دنیای رنگهای جدید. زرد، نارنجی، قهوه‌ای، جوگندمی، سفید!
دیشب برای اوّلین بار پرسیدی چرا پاییز که می‌آید، حال من هم عوض می‌شود. دیشب بود که فهمیدم آن قدر بزرگ شده‌ای که برایت قلم بدست بگیرم. تو از پدرم چیز زیادی نمی‌دانی. جز چند عکس و خاطره‌های جسته گریخته‌ای که از مادر بزرگ یا مادرت شنیده‌ای. اما امروز من چیزهایی را برای جوان رشیدم می‌نویسم که تا حال نشنیده است.
پسرم! تلاش کن تأثیرگذارترین فرد در زندگیت باشی. به انتخاب خودت دوست داشته باشی و به اراده خودت، چیز‌های دور و برت را به زندگیت راه دهی!
پدرم این طور نبود. از پاییز بدش می‌آمد، بدون این که خودش بخواهد و یا علتش را بداند. حالا علتش چه بود، بماند. همین قدر برایت بگویم که پاییز جوری عوضش می‌کرد که روی من هم اثر می‌گذاشت.
مادرت فکر می‌کند، من هم از پاییز بدم می‌آید، نه! من پاییز را حس می‌کنم. با تمام وجودم واین را خودم خواسته‌ام. شاید هم این طور نباشد. شاید من هم مثل پدرم شده باشم. شاید، اما همه را خودم خواسته‌ام.
هر سال که تابستان تمام می‌شود،‌ پاییز به سراغ من هم می‌آید مثل طبیعت که پاییز قیافه‌اش را عوض می‌کند. من طبیعت را دوست دارم مثل تو و مادرت. با طبیعت خوشحال می‌شوم و ناراحت. آسمان که می‌بارد، گریه‌ام می‌گیرد. درخت‌ها که شکوفه می‌کنند، می‌خندم. من با طبیعت زندگی می‌کنم.
حرف می‌زنم و برای آن غصه می‌خورم وقتی پاییز می‌آید.
برای من در این سن و سال پاییز یعنی هشدار!…
* * *
نوه نازنینم از من خواسته برایش انشا بنویسم. انشایی برای پاییز! یک سال از چهار فصل تشکیل شده است. بهار برای کوچکترین نوه‌ام. تابستان برای پسر بزرگم. پاییز برای من و زمستان برای… .
آخرهای پاییز که می‌شود، برگ درختان می‌ریزد. من سُست می‌شوم. باد، سرد و زوزه‌کشان می‌وزد. نفس من پس می‌رود. درختها لخت می‌شوند. استخوانهای من تیر می‌کشد. دانه‌های برف فرو می‌ریزد. ریش من سفیدتر می‌شود. درختها به خواب می‌روند. من… .

2.زمستان

موضوع انشا: فصل زمستان را توصیف کنید.


زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم. این بود انشای من.

3.بهار

..آن روز زنگ آخر انشا داشتیم ،هوای کلاس مثل همیشه سرد بود ویک بخاری
هیزمی که هیچ وقت گرمایی از آن بلند نمی شد در گو شه ای از آن مشغول فعا لیت مذبوحانه ای بود . 

خانم معلم وارد شد ، بر پا ، بلند شدیم - بر جا ، نشستیم .پس از یک سر ی صحبت های متداول ، خانم معلم موضوع انشا را بر روی تخته سیاه نوشت:" فصل بهار را تعر یف کنید"، مشغو ل شوید .


از
پنجره کلاس نگاهی به بیرن انداختم ،گر چه چند روزی بیشتر به عید نمانده
بود ، هیچ نشانی از بهار و عید نمی دیدم. باران دوباره شروع به
باریدن کرده بود ،صحن حیاط مدرسه کاملا" خیس بود ، فراش
مان -آقای حیدری -در حا لی که یک بخاری هیزمی را
به زحمت دنبال خود می کشید، لنگ لنگان از داخل انبار بیرون می آمد. آقای ناظم هم در حا لی که گوش یکی از شا گر دان را گرفته بود به زور او را دنبال خود می کشید.


پس
بهار کجاست ؟ هر چه هست سرما و درد و نکبت ا ست ، چه طور چیزی را که اصلا"
وجودش را حس نمی کنم، تو صیف کنم .به درون کلاس نگا هی انداختم ، بچه
ها سر های شان را دا خل دفتر ها فرو برده، می نوشتند. بلا نسبت شبیه یک
گله گو سفند در حال نشخوار که شاید غذای شان کلمات قلمبه سلمبه ای بود که مفهو
مش را هم نمی فهمیدند . نگاهم از روی آن ها به سمت خانم معلم سر خورد،پشت
میزش نشسته بود ودر کمال آرامش مشغول با فتن بود ،شاید بلوز می بافت!شاید
هم شال گردنی زیبا و گرم! ناگهان به سمت من برگشت
.نگاهم را دزدیدم ، ولی فهمیده بود که چیزی نمی نو یسم ،با کمی آرامش که
عجیب هم می
نمود ،گفت:رضایی حواست کجا ست ؟ گفتم همین جا خانم ، گفت گاهی از پنجره
بیرون را نگاه کن و اگر دیدی آقای نا ظم و یا مدیر به این طرف می آ یند،
به من بگو ، گفتم چشم و او دو باره مشغول بافتن شد ، تازه فهمیدم که خانم
معلم نمی خواهد آقای مدیر و یا ناظم بفهمند که او در کلاس با فتنی می بافد .


دوباره
به خانم معلم نگاهی انداختم ،آرامش زیبا یی داشت ، لبا سش هم قشنگ بود: یک
بلوزسفید یقه اسکی پو شیده بود و روی آن یک ژاکت بافتنی زیبا پر از گل های
رنگا رنگ،بله ...بهار را پیدا کرده بودم ، ژاکت خانم معلم بود ، با سرعت
شروع به نوشتن کردم آن قدر نوشتم تا صدای خانم معلم مرا به خود آ
ورد : هرچه نو شتید بس است ، حسینی تو
بیا انشایت را بخوان.


 حسینی با آن دماغ های آ ویزان که انگارآفتابه
بهش بسته بودند کنار تابلو رفت .خواند. نمی دانم چه چیزی را خواند ولی
هرچه بود مطمئن بودم مهمل بوده ،چون بچه بسیار بی استعداد ولی پر رویی
بود . بار دیگر صدای خانم معلم بلند شد ، رضایی تو هم بیا انشایت را
بخوان. نمی دانید چه قدر خو شحال شدم ؛چون می دانستم شا ه کاری خلق کرده
ام! باسرعت کنار تابلو آمدم وشروع به خواندن کردم:


"فصل بهار را تعریف کنید.


بهار مانند پاییز ا ست، بهار مانند زمستان است و بهار مانند تا بستان و به عبارتی تما م شان فصل . در تابستان هوا گرم است ودر بهار نیست ،خو ب نباشد .


در زمستان برف می بارد و در بهار نمی بار د ، خوب نبارد .


آ یا به این دلایل می توا نیم بگوییم ، این از آن بهتر و آن از این بدتر است ؟


بهار
یک معناست ، معنی زیبا یی ها، می خواهد فصل باشد و یا نباشد ،مثلا" ژاکت
خانم معلم با آن گل های زیبا یک بهار است..." بله خواندم و خواندم وآن قدر
محو نوشته زیبایم بودم که بار اول صدای خانم معلم را نشنیدم که فریاد می
زد :"خفه شو پسره احمق !"


چشم تان روز بد نبیند خانم معلم را دیدم که چهره اش به رنگ لبو در آمده بود و با سر
عت به طرف من می آمد. تا به خودم بجنبم چک اول را
خوردم ولی نمی دانم چرا به دومی نکشید. انگارخانم معلم پشیمان شده بود! به
هر حال به سرعت بر گشتم و در سر جایم نشستم . ولی چرا؟ مشکل نو شته
ام در کجا بود ؟ البته هنوز هم نفهمیدم چرا ؟ ازهمه مهم تر این که
درامتحان با این که مریض شده بودم ونتوانستم در سر جلسه انشا حاضر شو م
بمن بیست داد !!


***


زنگ
را زدند و همه به سمت در دویدیم با حرارت و سر عت سمت خانه می آمدم که نا
گهان یاد میهمانی عصر افتادم ، قد م ها یم سست شد،غمی شناخته شده سرا پا
یم را در برگرفت ، غمی که خوب دلیلش را می دانستم ولی برای گریز از آن هیچ
چاره ای نبود .


کوچه
ها را یکی بعد از دیگری پشت سر می گذاشتم ، به آخرین کوچه که رسیدم با
منظره ای آشنا روبه رو شدم، این کوچه دو طرفش کمی بالا آمده بود و میانش
گود بود.در وسط کوچه چاهکی بود که آب باران به داخل آن می رفت، البته گا
هی اوقات تکه ای سنگ جلو ی آن را می گرفت وآب چون نمی توانست از آن رد شود
سطح کوچه را می پوشاند. امروز هم همین اتفاق افتاده بود و سطح کوچه پر از
آب بود. چند نفر از بچه های همسایه مان که تقریبا" همسن وسالم بودند کنار
آب ایستاده بودند و نمی دانستند چگونه باید از آن بگذرند. انگار این بار
شانس به من رو کرده بود. با این که روزم شروع خوبی نداشت و به خاطر بهار ،
چک محکمی خورده بودم شاید حالا با لذت عبور از این آب، آن واقعه نا گوار
را فراموش می کردم .


چند
نفر از بچه ها پسر بودند و دو نفرشان دختر، با تحقیر نگاهی به کفش های
قشنگ و مکش مرگ مای پسرها انداختم، نمی دانید چه وقت ها به خاطر این چکمه
های سیاه و بلندو زشت در مقابل کفش های قشنگ آن ها احساس حقارت کردم ، ولی
امروز نوبت تلافی رسیده بود ودیگراین کفش های زیبا و راحت به درد نمی
خورد. زنده باد بت های سیاه و زشت !!


با تحقیر نگاهی به سرا پای پسرها انداخته و با نگاهی دزدکی به دختر ها و با لبخندی پیروزمندانه مانند اساطیر قدیم یونان به آب زدم ! چنان غرق دلبری از حضار بودم که فراموشم شد چاهک در وسط کوچه قرار دارد و من گردن شکسته درست در وسط کوچه مشغول دلبری هستم ! فشار
بت های نکبتی و سنگین من سنگ روی چاهک را داخل آن انداخت و به دنبال آن
پای راست من و بقیه قضایا؟! با سر به داخل آب غلطیدم و درهمان لحظه صدای
قهقهه بچه ها را شنیدم ، دیگر سردی آب را هم احساس نمی کردم. گر گرفته
بودم ، نه خندیدم و نه گریه کردم !به آ رامی بلند شده ، به طرف منزل
به راه افتادم.مادر بزرگم لباس هایم را از تنم درآورده ، کنار بخاری
گذاشت تا خشک شود، مادرم هم زیادپا پی من نشد که چه اتفاقی افتاده، شاید
هم ته دلش خو شحال بودکه بدون زحمت او لباس هایم شسته شدند!


بعد
از این که ناهار را خوردم در اتاق بالای صندوق نشستم. مادرم پرسید: عصر چه
لباسی می پوشی؟ سئوالی از این خنده دارتر نشنیده بودم! من غیر از آن یک
دست لباس زرد ، قهوه ای ، زرشکی ، سورمه ای مگر چیز دیگری هم داشتم ؟!
خودش ادامه داد، لبا س هایت که خشک می شوند ، من هم دارم برایت جوراب درست
می کنم ! نه این دیگر غیر قابل تحمل نبود ،چشم هایم کنارچرخ خیاطی به چند
جفت جوراب پاره افتاد، جوراب هایی که اگر به پا یم می کردم تا سر ران هایم
هم کش می آمد! خدا خودش رحم کند! باز دارد از آن بلا ها به سرم می آید ،
در مدرسه حداقل مجبور نبودم داخل بت هایم جوراب بپوشم .


مادرم
در سکوت جوراب ها را یکی یکی بلند می کرد وبا قیچی نزدیک به ده سانت جلوی
آن راکه پاره شده بود، می برید و زیر چرخ می گذاشت و مستقیم چرخ می کرد ! نه انحنایی و نه بریدگی ای!


اصلا"
شما در عمرتان چنین جوراب هایی را پو شیده اید؟ وقتی به پای تان کردید
جلوی آن دارای دو شاخ می شود و رکابش تا وسط کف پای تان می آید که هیبتش
بزرگ ها را می ترساند، چه رسد به بچه ها! نکبتی گرما هم نداشت. بغض کرده
بودم ، جرئت اعتراض هم نداشتم. چهار زانو روی صندوق نشسته ، با
التماس به مادرم نگاه می کردم. مادرم هم مانند یک خیاط زبر دست جوراب ها
را می دوخت وبا تحسین به آن ها نگاه می کرد. من تحمل ساخت هر چیز خا نگی
را داشتم مگر جوراب ! دفتر ها یم هم خانگی بود مادرم کاغذ های امتحانی را
می خرید و و وسط آن هارا با نخ و سوزن می دوخت و می شد دفتر و با این که
اکثرا" دو طرف آن با هم یکسان در نمی آمد ، باز هم قا بل تحمل بود ؛ولی
این جوراب ها نه! آن ها یک چیز دیگر بودند!


 داشتم
فکر می کردم پوشیدن این جوراب ها نحسی امروز را تکمیل می کند .هر چه به
وقت میهمانی نزدیک تر می شدیم من هم کلا فه تر می شدم. به هر حال جلوی
گذشت زمان را که نمی شود گرفت . وقت رفتن شد و مادرم با سلیقه خودش
یک جفت از آن جوراب های کذایی را انتخاب کرد و گفت بپوش! نگاهم با التماس
به او دوخته شده بود ولی انگار متوجه هیچی چیزنبود!جوراب ها را با اکراه
گرفتم و پوشیدم، به همه چیز شبیه بود جز جوراب! لباس هایم را که تازه خشک
شده بودند به تنم کردم و مطابق معمول پاچه شلوار را داخل بت، با مادرم به
راه افتادیم .


***


خانه
ما تا خانه عموی مادرم فا صله زیادی نداشت، وقتی به آن جا رسیدیم بقیه
میهمان ها آ مده بودند. بچه های فامیل داخل حیاط مشغول بازی بودند، مادرم
داخل اتاق رفت و من هم با بچه هاسر گرم بازی شدم.کودکی بود و فراموشی
،بازی گٌرگم به هوا و دویدن وگرم شدن درآن هوای سرد باعث شد همه چیز را
فراموش کنم ؛حتی سوراخ گشادی که در چکمه هایم پیداشده بود و آب جمع شده در
حیاط داخل آن می رفت!


هوا تاریک شده بود ، صدای خانم صا حب خانه بلندشد که "دیگر باز ی بس است،بیا
یید بالا چیزی بخورید"! با بچه ها از پله ها بالا رفتیم و جلوی در اتاق
ایستادیم. بچه های فا میل از دختر و پسر، یکی یکی کفش ها ی شان را در می آ
وردند و داخل اتاق می رفتند، برایم خیلی جالب بود! تما م شان کفش پا ی شان
بود و وقتی کفش های شان را در می آوردند جوراب های تمیز و خو ش رنگ شان
خود نمایی می کرد. آخرین نفر هم وارد اتاق شد. من ماندم و بت های پاره و
جوراب های شاخ دار و خیس ساخت خانه ! 


صدای
مادرم را شنیدم:" رضا چرا نمی آیی؟" به آرامی پای راستم را از داخل چکمه
بیرون آوردم. چشم تان روز بد نبیند! آب داخل چکمه باعث شده بود آن چیز های
زشت و بد هیبت که مادرم معتقد بود جوراب هستند کا ملا" کثیف و
گلی شود و به من دهن کجی کند! بار دیگر صدای مادرم را شنیدم:"
رضا چه مرگته چرا نمی آی؟" نه راه پس داشتم ونه راه پیش! می دانستم اگر با
این چیزهای نکبتی داخل اتاق بروم تمام اتاق و قالی های صا حب خانه را کثیف
می کنم و موجب خنده بچه های فامیل هم می شوم.دیگر برای آن روز و با آن
اتفاقاتی که برایم افتاده بود ،تحمل تحقیر شدن را نداشتم.نا گهان یک تصمیم
انقلابی گرفتم
، به سرعت جوراب ها را از پایم در آورده ، همان طور خیس داخل جیب
هایم چپاندم. با عزمی راسخ داخل اتاق شدم و سلام کردم. به سرعت دویدم .تا
قبل از این که مادرم بفهمد شاهکار خیاطی اش را در آورده ام، نشستم!
در یک لحظه نگاهم به چشم های مادرم افتاد ، به پاهایم خیره شده بود.چهره
اش دیدنی بود. دیگر به سیم آخر زدم و بدون توجه به نگاه های غضناک مادرم،
با خنده پیش بچه ها نشستم و با خوردن آجیل و شیرینی و میوه همه چیز را
فراموش کردم.


زمان
رفتن رسید ، قبل از همه بلند شدم و با یک خداحافظی سریع از اتاق بیرون
آمده، خودم راکنار در حیاط رساند.مادرم از همه خداحافظی کرد و به طرف من
آمد. بدون لحظه ای تأمل از در خارج شده ، به راه افتادم. مادرم در
سکوت کامل به دنبالم می آمد.من سعی می کردم فا صله ام را با او حفظ کرده،
نزدیکش نشوم. کنار در خانه ایستادم تا با یک فشار آن را باز کنم.
مادرم زحمتم را کم کرد و با یک اردنگی جانانه چنان مرا داخل حیاط پرت کرد
که اگر اتاق خانه مان هم سطح حیاط بود دیگر زحمت به داخل اتا ق رفتن را هم
نمی کشیدم! با چند تو سری دیگر کار از طرف مادرم تقر یبا" تکمیل شد! 
پدرم وقتی موضوع را جویا شد مادرم با آب و تاب تمام توضیح داد که من چه
طور باکندن آن چیزهای نکبتی و زشت آبروی خانواده را برده ام! او هم با چند
کشیده آبدار کار را تکمیل کرد !


***


در
رختخوا بم فکر می کردم اگر جوراب پایم بود آبروی من می رفت و کندن آن
آبروی خانواده را برد! راستی چه قدر راحت آبروی آدم ها به خطر می افتد!پلکهایم سنگین شده بودند ، روز سختی داشتم ، یک روز بهاری بارانی با جوراب !


بهار را نتوانستم پیدا کنم ، و هنوز هم! حتی در ژاکت پر از گل !


باران رادیدم ، نه! یک رحمت آ سمانی نبود یک بلیه آ سمانی بود !


ولی جوراب ها یم ، جوراب هایم یک نکبت آسمانی زمینی بود .


پلکهایم بروی هم رفت .

4.تربیت

تربیت یک فرایند مستمر و پیوسته بوده که هد ف نهایی آن کمال وسعادت انسان است و این کمال درمکتب ما همان قرب الهی است. و اهمیت آن به این خاطراست که کودک مانند مومی دردست ماست و ما هم می توانیم با تربیت درست اورا به انسانی تبدیل کنیم که خلیفه الله روی زمین باشد وهم به موجودی پست تر از حیوان تبدیل شود ، تربیت انواع مختلفی داشته وعوامل زیادی درآن نقش دارند ومتناسب با توانایی های فرد مقابل مراحل مختلفی دارد که دراین مقاله هر کدام از آن ها ذکر شده اند.

برای تربیت درست کودک در عصر کنونی باید موارد زیر را رعایت کنیم:

1- با ویژگی های کودکان دردوران رشد آشنایی لازم را داشته باشیم و آموزش های ما و تمام نهادهای متولی امور تربیت متناسب با سن کودکان باشد.

2- درمواردی که پی بردیم توانایی های کودک بیشتر یا کمتر ازهمسالان اوست ،با توجه به ویژگی ها و توانایی های کودک به او آموزش دهیم.

3- خیرخواه کودک باشیم و او را آن طور که درست است تربیت کنیم، هیچ موقع اعمال وگفتار ما متناقض نباشند(اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم)

4- از کودک مراقبت کنیم نه این که برای او محدودیت ایجاد کرده و مانع رشد خلاقیت دراو گردیم.

5- اسم خوب برای کودک خود انتخاب کنیم زیادندکودکانی که از بردن اسم خودخجالت می کشند. فراموش نکنیم هفت سال ابتدای زندگی دوره ی سیادت و آقایی است.

6- با توجه به شناختی که از کودک داریم در هفت سال دوم زندگی او راهنمایی و یاری کنیم و در هفت سال سوم درانجام کارها از او مشورت بخواهیم.

7- سعی کنیم آموزش های مورد نظر خود را بصورت عملی و به شکل غیرمستقیم انجام دهیم، موارد تربیتی دو نهاد مهم خانه ومدرسه را هم سو ، هماهنگ و مکمل یکدیگرانجام دهیم و بدانیم که برای تربیت مناسب ورشد ذهنی و عاطفی کودک ،پاداش و تنبیه لازم است اما زمان،مقدار و نحوه ی تنبیه مهم است . خود کودک را سرزنش وتنبیه نکنیم بلکه عمل نامناسب او را سرزنش کنیم و عمل مخالف آن عمل را که کاری شایسته است ، تقویت کنیم

.8- بدترین نوع تنبیه ،تنبیه بدنی است چون که مسئولیت را از دوش کودک برمی دارد.

9- مسئولیت پذیر باشیم،به عهد خود وفا کنیم و عذرخواهی کودک راپذیرفته و به او ارزش و شخصیت قائل شویم.

11- گفتار نیکو داشته باشیم ،در رفع نیازهای کودک (نیازهای فرهنگی ،اقتصادی ،امنیتی ،عاطفی ،اجتماعی و...) بکوشیم.

12- تغیرات مناسب با کودکان دربرنامه های رسانه ها ، بخصوص در رسانه های جمعی ایجاد کنیم.

5.معلم

هر سال روز دوازدهم اردیبهشت ، مارا به یاد معلمانی می اندازد که در طول دوران تحصیلمان با آنان سرو کار داشته ایم . 12 اردیبهشت سالگرد شهادت معلمی والا مقام است،یعنی استاد شهید مرتضی مطهری . نام و یادش گرامی باد.

 به بهانه ی روز معلم ،می خواهم یادی داشته باشم از چند معلم بسیار عزیز که از آنها چیزهای زیادی آموختم. یاد معلم کلاس اول ابتدایی ، سرکار خانم کوهی به خیر که اولین حروف الفبا را از او آموختم . همیشه در بین معلمان چندتن از آنها بیشتر در یادها می مانند. آقای یدالله منزوی یکی از این معلمانست. ایشان در دوران دبیرستان دبیر ادبیات ما بودند. آنقدر با علاقه و با دلسوزی تدریس می کردند که من به ادبیات علاقه مند شدم. هنوز هم پس از سالها اشعاری را که سر کلاس می خواندند و معنی می کردند و از لحاظ دستوری تجزیه و تحلیل می نمودند، به خاطر می آورم و باید اعتراف کنم که وقتی بعد از ده سال کاردر آموزش و پرورش، تصمیم گرفتم که در کنکور سراسری شرکت کنم ، و توانستم رتبه ی نسبتاً خوبی کسب کنم ، به خاطر درسهایی بود که در کلاسهای ایشان آموخته بودم. این معلم هرگز دانش آموزان را سرزنش نمی کرد ، کم کاری و وقت گذرانی در برنامه اش نبود، مطالعه و افزایش معلومات از خصوصیات بارز او بود. هر وقت به کتابخانه ی عمومی شهرمان می رفتیم ، او را سرگرم مطالعه می دیدیم او همیشه برای سؤالات ما جواب صحیح داشت. امیدوارم هر کجا که هستند، سالم و سرزنده باشند و خدای مهربان هم از ایشان راضی باشد.

معلم دیگری که می خواهم یادی از او بکنم، استاد ارجمندم سرکار خانم ربابه تقوی هستند. ایشان در دانشگاه اصفهان و در دانشکده ی علوم تربیتی، تدریس می کردند. رفتار ، گفتارو حتی نگاه ایشان برایم درس بود.فروتنی، ادب و نزاکت ایشان هرگز از یادم نمی رود. معلومات فراوانی داشتند و با دلسوزی و تعهد کار می کردند. وقتی به مدارس کودکان استثنایی منتقل شدم ، بیشتر به خاطر درسهایی که از ایشان آموخته بودم توانستم با این گروه از بچه ها کنار بیایم. یادش به خیر و خداوند حافظ و نگهدار او و خانواده اش باشد.

در مرکز تربیت معلم دختران شیرازهم استادان خوبی داشتم. خانمها میثمیان، امتیاز، بذرافشان ، تدین و رستگار که یادشان به خیر باد و آقای عطاالله مهاجرانی که درآن سالها جوان و دانشجوی فوق لیسانس تاریخ دانشگاه شیراز بودند . با این وجود از لحاظ دانش و معلومات از همه ی استادان ما برتر بودند و من اولین درسهای اسلامشناسی را از او آموختم و به واسطه ی ایشان با کتابهای استاد شهید مطهری آشنا شدم . آقایان دیگری هم بودند که در آن سالها در آستانه ی بازنشستگی بودند ، آقای رنجبران ، آقای آراد، آقای مجدی که هرکدام زنده هستند انشاالله سالم و سرزنده باشند و هرکدام نیستند، خداوند ایشان را بیامرزد و در بهشت رضوان در جوار اولیاالله قرار دهد.

 برای همه ی معلمان دلسوز و متعهد و مؤمن ، آرزوی سلامتی و پیروزی دارم و یادآور می شوم که معلمی شغل نیست، عشق و علاقه و تعهد است و وای به حال کسی که بخواهد از این راه جیبش را پر سازد و به نوایی برسد. متأسفانه این روزها بسیاری از همکارانم را می بینم که با بازکردن مراکز آموزشی خصوصی ، ثروتی به هم زده اند و به سلک سرمایه داران پیوسته اند. معلمی که تا چندسال پیش در یک خانه ی اجاره ای سکونت داشت و اتومبیل از رده خارج زیر پایش بود و گاهی هم اصلاً ماشین نداشت ، امروزبه برکت مدرسه ی غیردولتی، علاوه بر اتومبیل گران قیمت و خانه ی شخصی ، تبلیغاتی می کند تا والدین به او اعتماد کنند و بچه هایشان را به مدرسه ی او بفرستند و او نیز با استخدام همکاران بازنشسته ای که تنها به دلیل مشکلات مالی مجدداً تن به کار می دهند و دادن حقوقی ناچیز به ایشان، آنها را استثمار می کند و کیسه اش را روز بروز انباشته تر می سازد. کسی هم نیست که از ایشان بپرسد از کجا آورده اید ؟ کیفیت کار این مراکز هم ، به طور صحیح مورد ارزیابی قرار نمی گیرد. دادن نمره های عالی به دانش آموزان ضعیف موجب گرمی بازار این مراکز می شود و به این ترتیب نظام آموزشی ما به آنجا می رود که نباید برود. من شخصی را می شناسم که با دایر کردن کلاسی در یکی از این آموزشگاهها، به بچه ها القا می کند که اگر در کلاس او حاضر شوند،حتماً در کنکور تیزهوشان پذیرفته خواهندشد و با دادن تستهای آزمون تیزهوشان از طرف او و حفظ کردنشان توسط بچه ها، بسیاری از بچه هایی که دارای بهره ی هوشی متوسطی هستند، لااقل در آزمون اولیه آن قبول می شوند تا والدینشان پیش دوست و آشنا عنوان کنند که بله بچه ی ما بسیار باهوش است ، حتی در کنکور اولیه قبول شد ، اما برای مرحله ی دوم( مثلاً) مریض شد و نتوانست راحت به سؤالات پاسخ بدهد و.... با این بهانه ها مرهمی بردلهای ریش والدینی گذاشته می شود که شاید به دلیل چشم و هم چشمی یا عقده های روانی، می خواهند فرزندانشان را برتر از بچه های مردم بدانند. 

این روزها داشتن عنوان تیزهوش و فرزانه و نمونه و ممتاز و نابغه هم برای خیلیها شده یک آرزو و همین امر نیز بازار این قبیل مراکز را گرمتر می کند و مشتریان بیشتری را به سوی آنان می کشاند. امیدوارم وزارت آموزش و پرورش بر کیفیت کار کلیه مراکزآموزشی چه خصوصی و چه دولتی ، نظارت بیشتری داشته باشد تا بتوانیم به شعار تزکیه مقدم بر تعلیم است ، جامه ی عمل بپوشانیم و بچه هایمان در مدرسه واقعاً تربیت شوند و افرادی مؤمن و متعهد و مؤدب بار آیند. جای بسی تأسف است که هرروز ساعت یک بعدازظهر می بینم، وقتی دو منزل شخصی نسبتاً بزرگ که در جوار خانه ی ما به مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان پسرانه تبدیل شده اند، تعطیل می شوند،دانش آموزانشان، رکیک ترین فحشها را به زبان می آورند و زشت ترین برخوردهای فیزیکی بین آنها رخ می دهد . عده ای نیز به خرید وفروش سی دی های مبتذل مشغول می شوند و در نهایت می شود آنچه نباید بشود.

در این میان بسیاری از معلمان نیز به دلایلی مثل مشکلات مالی ، به جای تقویت سطح علمی خود ، به شغل دوم رومی آورند و با کمال تأسف گاهی میبینیم معلمانی که سالها در سنگر تعلیم و تربیت فعالیت داشته اند، به مشاغلی مثل دلالی و مسافرکشی و فروشندگی و... مشغولند و آنقدر گرفتارند که فرصت ندارند برای تدریس روزانه ی خود، برنامه ریزی نمایند و اگر هم از آنها طرح درس خواسته شود، طرح درسی از همکارانی که مشغله ی کمتری داشته اند وتوانسته اند طرح درس بنویسند، می گیرند و کپی می کنند و در صورت لزوم به مدیر یا بازرس ، ارائه می نمایند و تدریسشان سرکلاس نیز جذابیت چندانی ندارد.

سخن به درازا کشید. من به عنوان یک ایرانی آرزو دارم فرزندان این آب و خاک ، افرادی خلاق ، فرهیخته و کارآمد باشند و وطنمان را از وابستگیهای فکری و فرهنگی و اقتصادی رهایی بخشند و این امر محقق نمی شود مگر با آموزش و پرورش صحیح، پویا و مناسب. به امید روزی که به تمام اهداف عالیه ی فرهنگی دست یابیم و بیش از پیش شاهد پیشرفتها و پیروزیهای فرزندان توانا ی میهنمان باشیم. انشا الله.

6.آزادی و عدالت

  آزادی در كُتُب لغت به معاني اختيار، قدرت بر انجام ویا ترك يك عمل و غیره به كار رفته است.67 «منتسكيو»در تعریف آزادی مي‌گويد: «آزادي عبارت از اين است كه انسان حق داشته باشد هركاري را كه قانون اجازه مي‌دهد و به صلاح او است انجام دهد و آنچه را قانون منع مي‌كند، مجبور به انجام آن نگردد.»68 وحضرت آیه الله جوادي آملي مي‌فرماید:«آزادي در اسلام يعني رهايي از بردگي غير خدا.»69

  اما عدالت از ريشه‌ي عدل است كه در کتب لغت به معاني دادگري، استوا، برابري وغیره استعمال شده است.70 

  در اصطلاح فلاسفه، عدالت داشتن حد وسط از سه قوه‌ شهويه، غضبيه و عاقله است.71 بنابراین هر كس عفت، شجاعت و حكمت داشته باشد ، عادل است.

  اميرالمؤمنين علی (ع) فرمودند : «العدل يضع الامور مواضعها و الجور مخرجها من جهتها72» 

  بنظر ما اين تعريف جامع‌تر می‌باشد، زیرا گاهي عدالت ، در مساوات و برابري است و گاهي در تفاوت ، چنانچه طبیعت نیز اين گونه از تعادل برخوردار است؛ يعني همانگونه كه در طبيعت، هر فرد به قدر تلاش خود بهره مي‌برد، در اندیشه اسلام نيز عدالت آن است که هر فرد به مقدار تلاش و شایستگیش ، بهره مند گردد.

  

3ـ1. سیره نبوی(ص) :

  عقيده امری دروني و قلبي است و لذا قابل اجبار و تحميل نيست . قرآن كريم مي‌فرمايد: « لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی» هيچ اكراهي در دين نيست و ما راه هدايت و ضلالت را نمايانده‌ايم.73 

  در سيره‌ پیامبر اکرم (ص) و بررسی تعاملاتی که با پیروان سایر ادیان داشته‌اند ، تأكيد و تلاش بر تحقق آزادي ، موج می زند؛ برای مثال، آن حضرت در منشور مدينه كه به منظور سامان‌دهي شهر مدينه و ایجاد زندگي مسالمت‌آميز بين ساكنين آن به تصويب رسيد، آزادي عقيده را براي همه اقليت‌هاي مذهبي و قبيله‌اي به رسميت شناخت . در ماده‌ي 18 اين منشور آمده است: 

يهوديان «بني عوف» با مسلمانان متحدند و در حكم يك ملّتند، و هر كدام در آيين خود آزادند. همچنین در ماده19آن، يهوديان مدينه را در حكم قبيله‌ي بني‌عوف اعلام مي‌نمايد.74

  در قراردادهاي اهل ذمّه‌ نیز كه بين حكومت نبوي و اقليت‌هاي مذهبي امضاء شده است، واقعیت مزبور بطور چشمگیر دیده می‌شود؛ مثلا در قرارداد ذمّه با اهالي نجران و سينا که در آن نیز بر آزادي اعتقادي آنها تاکید شده است .

  وصول خراج نیز که بعضا مورد انتقاد واقع شده است، نه تنها باج ستاندن ظالمانه نبوده بلكه طبق توافق طرفين قرارداد، در قبال ارائه خدمات حكومتي و تأمين امنيت اقليت‌ها و به جاي دادن سرباز و ماليات،دریافت می‌شده است.75

  نمونه‌ بسيار عالي و آشكار ديگر از آزادي عقيده در حكومت نبوي، درحین مذاكره‌ مسيحيان نجران با رسول اكرم(ص) به وقوع پيوسته است. بدین صورت که با طولانی شدن زمان مذاكره، و فرا رسیدن موقع مراسم عبادي مسيحيان ، رسول اكرم(ص) به آنها اجازه فرمود که مراسم عبادي‌ خود را در مسجدالنبي برپا دارند.76

بنابراین، سخن منتسكيو که اسلام را متهم به تحميل عقيده نموده كه در سايه‌ي شمشير توسعه يافته است،77 سخنی نادرست و غير منصفانه است.

  عدالت نیز در حكومت نبوي ابعاد گسترده‌ي دارد و همه‌ي شئونات زندگي فردي و اجتماعي را در برمي‌گيرد78؛ از جمله تساوی و برابری همگان در پیشگاه حق و قانون. چنانچه پيامبر اعظم(ص) فرمودند : «الناس امام الحق سواء» ؛ برای مثال، رسول اكرم(ص) با عباس عمويش كه جزء اسراي بدر بود ، همان معامله ای را كرد كه با دیگر اسیران متمكن انجام داد؛ يعني او را نیز مثل دیگران، در برابر اخذ چهار هزار درهم به عنوان فديه آزاد نمود.79

  عدالت پیامبر اکرم (ص)در مواقع جنگ نیز بسیار ستودنی است. رسول اكرم(ص) قبل از اعزام لشکر، در همه جنگها، طی سخنانی خطاب به سپاهیانش فرموده است : شهرهاي مشركان را مسموم نكنيد ، بچه‌ها، زنان، پيرمردان و معلولين را نكشيد.80 آغاز کننده جنگ نباشید بلکه اول دشمن را به پیروی از حقیقت دعوت كنيدو ...

 

3ـ2. اندیشه اسلامی :

  فرانس روزنتال، در کتاب خود درباره‌ی دیدگاه‌های مسلمین درباره‌ی آزادی، سخن جالبی دارد. وی مي‌گوید:

  «در زبان سیاسیِ اسلامی برای آزادی از واژه‌ی «حریت» استفاده مي‌شود که در نقطه مقابل عبودیتِ [غیر خدا] قرار دارد و در دو معنا به کار مي‌رود: یکی در معنای رهایی از هر آمریت دنیایی و دیگری رهایی از تمنیّات درونی برای وسوسه‌های مادی.»81

  فرهنگ رجایی معتقد است که این نگرش روزنتال، یادآور بحث برلین از آزادی منفی است. به نظر وی بحث او زمانی جالب مي‌شود که در بخشی تحت عنوان «آزادی در فلسفه‌ی سیاسی» به مروری بر آرای فلاسفه‌ی مسلمان در مورد آزادی در رابطه با اجتماع و قدرت دولت دست می زند. وی بر اساس آرای فلاسفه‌ای مانند فارابی، ابن سینا و حتی غزالی نشانی مي‌دهد که آزادی از لوازم جهان داری مناسب است و این که فارابی ،اهمیت مفهوم آزادی سیاسی را برای سعادت و توسعه فردی، کاملاً درک مي‌کرده‌است. او در ادامه مي‌افزاید که حتی برای متفکری چون غزالی، «قدرت سیاسی برای آزادی، خطر بالقوه زیادتری دارد تا بردگی»، زیرا بردگی صرفاً تصرف فیزیکی برده را توسط اربابان اقتصاد در بردارد، در حالی که قدرت سیاسی، که غزالی آن را جاه می خواند، نه فقط به دنبال تسلیم مختارانه‌ی جسم فرد که تسلیم روح و قلب او نیز هست.82

  در آثار اسلام شناسان معاصر نیز همین معنا از آزادی به خوبی مشهود است. به اعتقاد آن‌ها با چنین فهمی از آزادی، همه‌ی انبیاء پیام دار آزادی بشر و معارض خودخواهی و خودکامگی بوده‌اند. در آثار معصومین (ع) نیز پیام آزادی خواهی موج می زند هم چنان که علی (ع) در سندی گویا خطاب به فرزندش امام مجتبی (ع) می‌فرماید: «و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرّاً»83

  با چنین نگرشی، تفاوت دیدگاه اسلام و مکاتب دیگر درباره‌ی آزادی نمایان مي‌شود.

 

 

3ـ2ـ1. شهید مطهری وتبیین عدالت و آزادی :

  علامه آیه الله شهید مرتضی مطهری، از جمله متفکران اسلامی است که مبحث آزادی و عدالت را از منظر دین مقدس اسلام، به روشنی تبیین فرموده است. وی درباره آزادی، معتقد است که موجود زنده، برای رشد و تکامل خود، به سه چیز نیاز دارد؛ تربیت، امنیت و آزادی. ایشان ضمن تشریح مفاهیم و ضرورت تربیت و امنیت، اذعان می‌دارند که «ممکن است یک موجود زنده، امنیت داشته باشد، عوامل رشد آن نیز مهیا باشد، ولی در عین حال، موانعی، جلو رشدش را بگیرد.»

  بدین ترتیب، شهید مطهری، معنای آزادی را «نبودن مانع» می‌دانند. ایشان با استناد به آیه‌ی کریمه‌ی: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواءٍ بیننا و بینکم الّا نعبد الّا الله و لانشرک به شیئاً و لایتخذ بعضننا ارباباً من دون الله»84 نتیجه می‌گیرند که در نص قرآن مجید، یکی از هدف‌های انبیاء، اعطاء آزادی اجتماعی به بشریت بوده است زیرا آیه‌ی کریمه، به همه پیروان ادیان آسمانی پیام دوستی داده و از آنها می خواهد که بیایید اولاً در مقام پرستش، جز خدای یگانه چیزی را پرستش نکنیم و ثانیاَ هیچ کدام از ما، دیگری را بنده و برده خودش نداند، هیچ کس هم، دیگری را ارباب و آقای خودش نپذیرد.

  شهید مطهری با استناد به مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر و مقایسه آن با منطق قرآن کریم، برآنند که بشر امروزی در زمینه‌ی آزادی اجتماعی، به منطق انبیاء رسیده است، با این تفاوت که پیامبران آمده‌اند تا علاوه بر آزادی اجتماعی، آزادی معنوی را نیز به بشریت ارزانی دارند و آزادی اجتماعی، بدون آزادی معنوی، میسر و عملی نیست زیرا ممکن است انسانی که در منطق تفکر امروزی، آزاد است، برده و بنده ِی حرص، شهوت، خشم و تمایلات دیگر نفسانی خودش باشد.

  علامه شهید مطهری می‌فرمایند که اگر کسانی در دوران قدیم، آزادی بشریت را محترم نمی‌شمردند و حقوق اجتماعی انسان‌ها را پایمال می‌کردند، علتش حس منفعت طلبی و سودجوئی آنان بوده است. سپس مي‌افزایند که مسلماًَ حس منفعت طلبی بشر، نه تنها مهار نشده بلکه افزایش نیز یافته است، گرچه سودجویان، شکل و فرم آن را تغییر داده‌اند. بشر قدیم، موجودی صریح بوده و نفاق و دو رویی پیچیده ای نداشته است لیکن انسان مدرن، با پنهان کاری و نفاق، به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و برابری و عدالت و آزادی، همه آزادی‌های مشروع و حقوق انسانی را سلب می‌کند و انواع بندگی‌ها و بردگی‌ها، به شکل مدرن و گسترده‌ی آن، همچنان اعمال می‌شود.

  ایشان ریشه‌ی همه‌ی این مشکلات را در فقدان آزادی معنوی ارزیابی کرده ومي‌افزایند علت این است که انسان، در بعد روح خودش آزاد نیست، تقوا ندارد و از آزادی معنوی، بی بهره است، چنانچه امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرماید: «انّ تقوی الله مفتاح سداد و ذخیره معاد و عتق من کل ملکه و نجاه من کل هلکه»85. آری، بدون تقوا، بشر هرگز به آزادی نخواهد رسید. با تقوا و آزادی معنوی است که «عتق من کل ملکه» تحقق می یابد و بشریت از هر نوع رقیت و اسارتی، آزاد می‌گردد.

  در انسان، واقعاً دو «من» حاکم است؛ یک منِ انسانی و یک منِ حیوانی. اگر می خواهی جان و روحت آزاد باشد، نمی‌توانی شکم‌پرست، منفعت‌جو، شهوت‌پرست و آزمند باشی. اگر واقعاً آزادی را می‌طلبی، روحت را باید آزاد کنی.

  علامه شهید مرتضی مطهری سرانجام نتیجه می‌گیرند که بزرگترین برنامه‌ی انبیاء، آزادی معنوی است. اصلاً تزکیه نفس؛ یعنی آزادی معنوی: «قد افلح من زکّیها و قدخاب من دسّیها86». بزرگترین خسران عصر ما این است که همواره می‌گویند آزادی، اما جز از آزادی اجتماعی، سخن نمی‌گویند و آزادی معنوی را به فراموشی سپرده‌اند و به همین دلیل، به آزادی اجتماعی هم نمي‌رسند. جنایت بزرگ در عصر ما این است که نفخت فیه من روحی را مورد غفلت قرار داده‌اند. اصل روحانی بشر را کنار گذاشته‌اند و می‌گویند اصلاً انسان با یک حیوان هیچ فرقی ندارد و زندگی، تنازع بقاست، زندگی چیزی جز تلاش هر فرد برای نیل به منافع نیست. آیا در اینصورت انسان به آزادی مي‌رسد87؟

  بنابراین در اندیشه شهید مطهری، ریشه آزادی اجتماعی، آزادی معنوی است. انسان تا زمانی که در جسم و روح و قابلیت‌ها و توانمندی‌های درونیش به تعادل نرسد، نمی‌تواند عدالت جوئی و عدالت اجتماعی را ادعا کند. همان گونه که آزادی بیرونی، از آزادی درونی انسان و رها شدن او از خواهش‌های نفسانی برمی‌خیزد، عدالت بیرونی یا اجتماعی نیز ریشه در عدالت درونی انسان دارد. آزادی معنوی، عدالت را در جان آدمی، نهادینه می‌کند
برچسب : ,
تعداد بازديد : 2713
امتياز : نتيجه : 3 امتياز توسط 320 نفر مجموع امتياز : 1004



:: موضوعات مرتبط: [CategoryPostsTitle]

ن : امیر عباس
ت : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.